قرآن کریمبه زبان فارسی

درمدح ناصح الملک کمال الدین شیخ الحرمین خطیب نوآباد فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای خدائی که رهیت افسردوجهان نشودتا بر حسب توفرش قدمش جان نشود
چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنکمرو را خدمت تو قید گریبان نشود
سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنکمرو را بادیه بر یاد تو بستان نشود
هر که در جست لقای تو بود راست چو تیرخواب در دیدۀ او جز سر پیکان نشود
هرکه جولانگه او حضرت پاکیزۀ تستهرگز از دور فلک بی سرو سامان نشود
چون بمیدان تو پیکان بلا گشت روانجان سپر سازد، مردانه و پنهان نشود
موکب جان ستدن چون بزند لشگر عشقاو بجز بر فرس خاص بمیدان نشود
ای ره آموز که هر کو بتو ره یافت بتوهرگز اندر ره دین گمره و حیران نشود
آنکه هستند هم افراشتۀ فضل تواندهرگز افراشتۀ فضل تو ویران نشود
ثمرۀ بندگی از خاک درت می روبندتا مگر کارکشان طعمۀ خذلان نشود
کیسها دوخته بر درگهت از بهر امیدزانکه بی لطف تو کس درخور غفران نشود
گرسنه بوده و پنداشت بسر کردۀ راهاز پذیرفت نشان یار و نگهبان نشود
همه از حکم تو برکنده و برداشته‌اندورنه از ذات کسی گبر و مسلمان نشود
گبر خواهد که بود طالب کوی تو ولیکبتکلّف هذیان آیت قرآن نشود
هفت سیّاره روانند ولیک از رفتنماه در رفعت و در جرم چو کیوان نشود
هر کسی علم همی خواند ولیکن یک تنچون جمال الحکما بحر دُر افشان نشود
ناصح الملک کمال الدین شیخ الحرمینکه همی حرمت او علّت حرمان نشود
آن مُنبّه که ز تنبیه وی اندر همه عمرهیچ دل در ره دین معدن عصیان نشود
آنکه گر ابر ببیند کف او از خجلیباز گردد زهوا مایل باران نشود
آنکه در درد بماندی ز بلای شیطانهر کرا مجلس او آیت درمان نشود
کند باید بجفا دیده و دندان کسیچاکر او ز بن سی و دو دندان نشود
نایب جای پیمبر توئی امروز و کسیمبتدع باشد کت چاکر فرمان نشود
بگل افشان ارم ماند، آنمجلس تومجلسش خرّم و خوش جز بگل افشان نشود
ای بها گیر دُری کز سخن چون گهرتنرخ جانها بجز از گفت تو ارزان نشود
هرکه شاگرد تو باشد بگه خواندن علمهرگز آنخاطر او دفتر نسیان نشود
نامۀ عقل بیک لحظه بنپذیرد جانتا بر آن نامۀ او نام تو عنوان نشود
معدۀ حرص که شد تافته از تفّ نیازجز سوی مائدۀ جود تو مهمان نشود
نیست یکملحد و یک مبتدع اندر آفاقکه وی ازحجّت و نام تو هراسان نشود
شد نوآباد چو بستان زجمال تو وجودآن چه جایست که از فّر تو بستان نشود
بدعا خواست همی اهل نوآباد ترازانکه بی پند تو مر خلق بسامان نشود
چون ز آرایش کوی تو شود شاد فلکآن که باشد که ز گفتار تو شادان نشود
خاصۀ شهر غلامان تو گشتند چه باکار مرید تو همی عامه فراوان نشود
دیو گریان نشود تا بسخن بر کرسیآن لب پر شکر و دُرّ تو خندان نشود
سخن راست همی گوئی بی روی و بحشررو که بر تو سخنت حجّت و برهان نشود
نیست عالم چو تو در هیچ نواحیّ و کسیصدق این قول چه داند که خراسان نشود
مردم از جهد شود عالم نز جامه و لافجاهل از کسوت و لاف افسر کیهان نشود
هرکه بیدار نباشد شبی از جهد چو چرخروز دیگر بسخن شمس در افشان نشود
سست گفتار بود درگه پیری در علمهرکه در کودکی از جهد سخندان نشود
اندر آن تیغ چه تیزی بود از جهد که آنسالها بر گذرد کایج سرافشان نشود
علم داری شرف و قدر بجوی ارنه مجویزانکه بی فضل هرابله سوی دیوان نشود
علم باید که کند جای تو کرسی و صدورورنه از طور کسی موسی عمران نشود
معجز موسی داری که کنی ثعبان چوبورنه هر چوب مپندار که ثعبان نشود
عمل شمس همی باید و تأثیر فلکورنه هر پشته بیک نور همی کان نشود
ایچنان درخور هر مدح که مدّاح تراشعر در مدحت تو مایۀ بهتان نشود
من ثنا خوان توام کیست که از روی خردکه بدید آن شرف و عزّ که ثناخوان نشود
جامۀ عیدی من باید از این مجلسیانتلیک بی گفت تو این کار بسامان نشود
تا فلک در ضرر و نفع چو گوهر نبودتاپری در عمل و چهر چو شیطان نشود
منبر نو بنو آباد مبارک بادتتا بجز حاسد تو پرغم و احزان نشود
باد بر درگه یزدانت قبول از پی آنکبنده بر هیچ دری چون دریزدان نشود

٭٭٭

نمیداند مگر آنکس مراد از کشف حال آیدکه کشف حال را در حال بی حالی زوال آید
زوال حال آن باشد کمال حال بی حالانکه درگاه زوال حال بی حالان مجال آید
اگرچه هر که در کوی هدی باشد بشرع اندرچو در کوی جلال آید همه خویش جلال آید
ز حال آنگه شود صافی دل بدحال مردی راکه از کوی هدی بی حال در کوی ضلال آید
نهان گشتست حال کشف در دلهای مشتاقانتو آوازی برآر از دل همان دان کز خیال آید
بجامی عذر یکسان شد سنائی را بهرحالیز تلخی عیش او دایم همی بوی زلال آید

٭٭٭

اول خلل ایخواجه ترا در امل آیدفردا که بپیش تو رسول اجل آید
زایل شده گیر این همه ملک تو بیکبارآندم که رسول ملک لم یزل آید
هر سال یکی کاخ کنی دیگر ودر ویهر روز ترا آرزوی نو عمل آید
زین کاخ برآورده بعیوق هم امروزحقّا که همی بوی رسوم و طلل آید
شادی و غمت زابلهی و حرص فراواندایم ز نجوم و ز حساب جمل آید
ای بس که نباشی تو و ای بس که درین چرخبی تو زحل و زهره بحوت و حمل آید
هرچ آن تو طمع داری کاید ز کواکبویحک همه از حکم قضای ازل آید
روزی که بدیون مثلا دیرتر آئیترسی که در اسباب وزارت خلل آید
گفته است سنائی که ترا با همه تعظیمای بس که بدیوان وزارت بدل آید

٭٭٭

هر کو بخرابات مرا راه نمایدزنگ غم و تیمار ز جانم بزداید
هر کو بگشاید در میخانه بمن برایزد در فدوس برو بر گشاید
ایجمع مسلمانان پیران و جواناندر شهر شما کس را خود مزد نباید
گویند سنائی را شد شرم بیکباررفتن بخرابات ورا شرم نیاید
دایم بخرابات مرا رفتن از آنستکالّا بخرابات مرا دل نگشاید
من میروم و رفتم و خواهم رفتنکمتر غمم اینست که گویند نشاید