قرآن کریمبه زبان فارسی

(۷) حکایت زلیخا

الهی‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
عزیزی از زلیخا کرد درخواستکه چون یوسف ببردت دل بگو راست
که گر این دل تو داری می‬کنی نازاگر می‬خواهی از یوسف تو دل باز
زلیخا خورد سوگندی قوی دستکه گر موئیم از دل آگهی هست
نمی‬دانم دلم عاشق چرا شدوگر عاشق شد او باری کجا شد
چو یوسف هیچ دل محکم نداردزلیخا نیز این دل هم ندارد
چو نه این یک نه آن بر کار بودستنه این دلبر نه آن دلدار بودست
کنون این دل کجا شد در میانهچه گویم زین طلسم و این بهانه
زهی چوگان که گوئی را چنان کردکه از مشرق سوی مغرب دوان کرد
پس آنگه گفت هان ای گوی چالاکبهش رَو تا نیفتی در گَو خاک
که گر تو کژ روی ای گوی در راهبمانی تا ابد در آتش و چاه
چو سیر گوی بی چوگان نباشدگناه از گوی سرگردان نباشد
اگرچه آن گنه نه کردن تستولیکن آن گنه درگردن تست