بزرگی گفت ازل همچون کمانستهزاران تیر هر دم زو روانست
ز دیگر سو ابد آماجگاهینه زین سو و نه زان امکانِ راهی
همی هر تیر کآید از کمان راستعنایت بود تیر انداز را خواست
ولی هر تیر کآید کوژ از راههمی بر تیر نفرین بارد آنگاه
ازین حالی عجبتر میندانمدلم خون گشت دیگر میندانم